محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
510
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و به يكى از پيمبران باقيمانده وحى آمد كه نبوزراذان نو ايمانى صادق است . و نبوزراذان به بنى اسرائيل گفت كه دشمن خدا خردوس به من گفته چندان از شما بكشم كه خونتان در اردوگاه روان شود و من نافرمانى او نتوانم و بايد چنين كنم . گفتند : « هر چه را فرمان دارى كار بند . » و بگفت تا خندقى بكندند و از چهارپايان خويش از اسب و استر و خر و گاو و گوسفند و شتر بياوردند و سر بريدند تا خون در اردوگاه روان شد و بگفت تا كشتگانى را كه از پيش كشته بودند بر چهار پايان افكندند كه روى آن را بگرفت و خردوس پنداشت هر چه در خندق هست از مردم بنى اسرائيل است و چون خون به اردوگاه وى رسيد كس پيش نبوزراذان فرستاد كه از كشتن آنها دست بدار كه خونشان به نزد من رسيد و از آنچه كرده بودند انتقام گرفتم . آنگاه خردوس سوى بابل باز گشت و بنى اسرائيل هلاك شده بودند يا نزديك هلاك بودند و اين حادثهء آخرين بود كه خدا عز و جل به بنى اسرائيل نازل فرمود و به پيمبر خويش محمد صلى الله عليه و سلم خبر داد . حادثه اول از بخت - نصر و سپاه وى بود ، آنگاه خدا حادثهء ديگر بياورد كه از خردوس و سپاه وى بود ، و اين بزرگتر بود كه ديارشان ويران شد و مردانشان كشته شدند و زن و فرزندشان اسير شدند و خدا عز و جل فرمايد : « و بهر چه تسلط يافتند نابود كنند ، نابود كردن كامل . » اكنون سخن به حكايت عيسى پسر مريم و مادر او باز مىبريم : مريم و يوسف بن يعقوب ، پسر عم وى ، به خدمت كنيسه بودند و چنان كه گفتهاند وقتى مريم آب نداشت و يوسف آب نداشت كوزه مىگرفتند و به غارى كه آب خوشگوار آنجا بود مىرفتند و كوزهء خويش را پر آب مىكردند و به كنيسه باز مىگشتند و آن روز كه جبرئيل مريم را بديد و درازترين و گرمترين روز سال بود مريم آب نداشت و به يوسف گفت : « مىآيى براى آب گرفتن برويم ؟ »